حافظ خیاوی

در روزنامه خواندم که حافظ خیاوی در بیمارستان بستری است. حافظ خیاوی را شاید یک سال پیش شناختم. آقای اسلامی معرفی کردند. نام کتابش مردی که گورش گم شد است. کتاب باریکی بود اما بسیار تامل برانگیز. هنرمندان شاخکهای حساس جامعه هستند وفکر می کنم حافظ خیاوی یکی از آن ها باشد. قصه هایش را دوست داشتم. از ژست های روشنفکری خبری نبود . به نظرم نگاهی که نویسنده داشت به قدری ریز بین و غنی بود که حتی در محیط کوچک نیز سوژه های بکری یافته بود. عکسی هم از خیاوی با حالتی پریشان در کنار خبر بود.  راستش خیلی از آدم ها هستند که به تمام وظایف اجتماعی شان عمل می کنند. به دیدن بیماران می روند و برای هر مراسم رسمی حتی شده به اندازه سرک کشیدن هم باشد می رسند اما من از آن دسته آدم های خوب نیستم ولی خیلی دلم می خواست که بتوانم به دیدار خیاوی بروم و به او بگویم که کتابش را دوست داشتم وتحسینش کرده ام. متاسفانه او در تهران بستری نبود. امیدوارم خیلی زود خوب شود و از ندانم کاری همکاران امور درمان آسیب جدی ندیده باشد.

 

کتاب تسلی بخشی های فلسفه را هنوز می خوانم و شاید بعدتر باز هم بخوانم اگر شما هم در نیمه راه زندگی حس می کنید خیلی سوالات بی جواب دارید و نمی دانید چرا حس می کنید باید از ارتفاع برج میلاد سقوط کنید بخوانید.

 در این میان گاهی فیلم هم می بینم اما نه د رآن سینمای رویائی که تعریفش را کردم بلکه در خانه و در انبوه صداهایی که شاید بعدترها توانستم آن ها را شرح دهم.

وقتی همه خوابیم را دیدم و با کمال ترس و وحشت و شرمندگی برای بار چندم از فیلم های بیضائی بدم آمد. فکر می کنم برای متنفر کردن کسی از تئاتر دیدن فیلم های بیضائی کافی باشد. هنرپیشه تئاتر در میان صحنه تئاتر با حرکات و نمایشات مخصوص خودش حسی می آفریند که به نظرم اجرای آن ها در برابر دوربین میکروسکوپ وار سینما زیادی اغراق آمیز از کار درمی آید. سینمایی که یک تک چهره یا یک گوشه چشم می تواند به وسعت یک دیوار عظیم دیده شود هر حرکت زیادی از حدی مشمئز کننده می شود. از این که بگذریم تحمیل مژده شمسائی به بیننده درست مثل همان هنرپیشه های تحمیلی به کارگردان فیلم در فیلم بیضائی است. صدای ضجر دهنده و صورت سنگی و بازی غریب. در های سیاه رنگ شده مزخرف و جمله های قلمبه و سلمبه.

همه چیز را هم که نادیده بگیریم مسخره و احمق و ناقص و بد ترکیب نشان دادن ما تماشاگران که تنها گناهمان تماشاگر بودن صرف است آخرین چیزی بود که از استاد انتظار داشتم. یادم مانده که در دانشگاه هم به کسی نگفتم استاد. نمی دانم در عالم هنر چرا بذل و بخشش زیاد است. تنها آدم درست فیلم کارگردان است که همه سعی دارند از شاهکار او یک فیل ناقص شده شهر قصه بسازند. اگر این موانع یعنی سانسور و هنرپیشه و شرایط و ما تماشاگرهای کم فرهنگ و ناقص الخلقه نبودیم که مزاحم ساختن شاهکار بزرگان شویم چه شق القمری انجام می شد.

من را ببخشید اگرچه تاریخ فیلم خیلی قدیمی و من هم از قافله عقب هستم اما خیلی بهم برخورد. با خودم گفتم کارگردان را بقیه عذاب می دهند تماشاگری که باید این فیل ناقص را ببیند فحشش را می خورد. بگذریم. کاش مثل دفعه قبل از رویاهای ناشدنی خودم می نوشتم و قضاوت نمی کردم در باره آدم هایی که مثل من حتما درد دلها و آرزوهای بعید و دور ودرازی دارند.

 ضمنا عکسی از حافظ خیاوی پیدا نکردم .

|+| نوشته شده توسط ف. گل سرخی در سه شنبه 24 شهریور1388  |
 
 
بالا