از این که من از قافله خیلی عقب هستم عذر می خواهم اما بگذارید از فیلم بانو بگویم. برای این که بگویم چرا بانو؟ و چطور حالا؟ البته مقدماتی لازم است. 
سال ها پیش برای درمان بی حسی و سوزش بخشی از شانه و پشتم به دکتر کایرو پراکتیک مراجعه می کردم. باور نکنید که من تا این حد به خودم احترام می گذارم اما مسائلی پیش آمده بود که فکر می کردم اگر نروم ممکن است گرفتاری بیش تر شود.
اگر تا به حال به این جور مراکز مراجعه کرده باشید خیل آدم هایی را می بینید که مظلومانه پول را به منشی تحویل می دهند و بعد لنگ لنگان و با چهره درهم، گوشه ای از مطب می نشینند و با بغل دستی از بی حاصل بودن درمان یا زیادی بودن ویزیت صحبت می کنند. همه این آدم ها (از جمله من) بعد از رفتن زیر دست دکتر با شنیدن صداهای ترق و توروقی که از مفاصل خشک و ماشینی شده شان بر می خیزد، مثل موم نرم شده و با گیجی از اتاق در می آیند تا هر جور شده وقت بعدی را از منشی بگیرند. در یکی از این جلسات درمان با خانمی هم صحبت شدم و دیدم که کتاب رمز داوینچی را می خواند.

خانم میان سالی بود با سر و وضعی مرتب و سبدی حصیری به عنوان کیف. گوشه ملافه رااز داخل سبد می دیدم( آورده بود تا روی تخت و ملافه ای که بقیه می خوابند نخوابد) حدس زدم که او زنی وسواسی، تمیز و بر خلاف من پای بند به قواعد نظم و انضباط است. نتوانستم بر حس فضولی ام غلبه کنم و بر حسب معمول وارد گفتگو شدم. به او گفتم که اگر میل داشته باشد می تواند دی وی دی رمز داوینچی را از دستفروش سر خیابان بخرد. زن سرش را بلند کرد و از بالای عینک شیک مطالعه اش نگاهی به من کرد و گفت : نه ممنون آخر هفته دارم می روم نروژ و همان جا تهیه می کنم.
جا خوردم. به بد کسی پیشنهاد داده بودم اما از رو نرفتم . پرسیدم می دانید قیمت دی وی دی فیلم آن هم این طور تازه از تنور در آمده اگر اصلا د رآمده باشد در اروپا چند است؟
سری تکان داد که نه. گفتم:حداقل 40 یورو اما این پسره می دهد 1000تومان یعنی کمی کم تر از یک یورو!؟ منطق بی برو برگرد ریاضی تسلیمش کرد و زود خودش را باخت که من که نمی خرم اما خواهر زاده هایم آن جا می خرند می دهند من هم ببینم با خودم گفتم اگر از اول آن چ... را نیامده بودی می مردی؟ باز هم مثل همیشه از خیر خواهی دست نکشیدم و گفتم من جای شما باشم از این جا می خرم وسوغات می برم از پسته و تخمه بهتر است. بعد هم بلند شدم تا بروم بیافتم روی تخت تا دکتر کوفتگی ها را بشکند و در کند.
آن پسر دستفروشی که از این دی وی دی ها و وی سی دی ها می فروشد البته دوست دلبند من است که با 1000تومان ناقابل در مقابل مغازه بی طمطراقش که کف پیاده رو بر پا شده می ایستم و با ده هزار تومان دلی از عزا در می آورم و به جشنواره ای در هم با انتخاب خودم و داوری خودم شرکت می کنم. یکی از این عزاها بانوی مهرجوئی بود. چند سال است که این فیلم ساخته شده است؟.
دیدن فیلم من را به فکر فرو برد.این که زمان می تواند حتی مفاهیم فلسفی را هم آشفته کند و پزهای روشنفکری را مغشوش سازد، آدم را به وحشت می اندازد. اشتباه نشود من یکی از دوست داران جدی مهرجوئی هستم. اکثر کارهایش را دیدم و بانو را هم برای همین ندیده نگذاشتم اما زمان از بانو گذشته بود و تاریکی تعمدی فیلم آزارم می داد. بیتا فرهی دیگر آن شیکی هامون را نداشت. شخصیت ها در میان فانتزی و واقعیت در نوسان بودند و رنگ ها به عنوان نمادهائی از احساسات من را به یاد فیلم پری انداخت. همین طور کاسه آش رشته کپک زده. مثل این که بانو نوعی بلوغ نیافته پری بوده باشد .
خدا بیامرزد خسرو شکیبائی را که آن موقع اسطوره ای بود دست نیافتنی. در همین حال و احوال دیدن یک چهره آشنا برای چند ثانیه در فیلم من را از هپروت در آورد. چند ثانیه بیش تر نبود. دخترشیرازی چمدان را از بالای کمد بر می دارد و بر می گردد و لبخند می زند. با چشمان پف دار و وسوسه گرش. اگر من آن چشم ها و آن زن را در عالم واقع نمی شناختم و ندیده بودم که به معنی تام کلمه چه آشوبگری در عالم زنانگی است آن چند ثانیه اصلا گویای آن جذابیت نبود. با دیدن آن زن که از اقوام پدری ام بود مثل یک فیلم تند خاطرات در مغزم ولو شدند.

یادم آمد که گفته بود در فیلمی هم بازی شکیبائی شده است. آن موقع شنیدن این حرف هم دیگ حسادتم را به جوش می آورد. یادم آمد که از او خوسته بودند بعد از برداشتن چمدان از بالای کمد نفس نفس بزند و خودش می گفت که به نظر خیلی احمقانه بوده که این طور به نفس زدن بیافتد. بیچاره مهر جوئی که می خواسته در یک صحنه از آن زن زیبا و افسونگر در حالی که لای توپی پارچه پیچیده شده است و با نفس زدن هایی که باید هم شیطنت بار و هم غیر قابل سانسور باشد وضع عشق شکیبائی را توجیه کند. چه چیز غیر ممکنی و چه جمله در همی شد.
تا این جای قضیه مهم نیست. از این به بعدش مهم است که وقتی آخر فیلم شد در کمال ناباوری دیدم نام قوم و خویش دل انگیزم را پیش از آن همه هنر پیشه های نام آور قرار دادند. یعنی اولین نام و پیش از انتظامی.
فیلم تمام شد.نمی دانم ساعت چند شب بود اما همه در خانه خواب بودند و فقط صدای فریاد پسر بچه های خانه روبرو می آمد که تا نیمه شب در حیاط فریاد می زنند اما در آن ساعت بین خواب و بیداری با خودم گفتم آدم ها چی هستند؟ چطوری انتظامی را راضی کردند با آن گریم غریب بازی کند، برقصد، از جان مایه بگذارد و یا گوهر خیر اندیش را یا شکیبائی را چطور این آدم ها راضی شدند که یک آماتور برای نفس نفس زدن در برابر دوربین اولین نام باشد؟ یعنی چرا کارگردان این کار را کرده است؟؟؟؟؟؟؟

اما گذشته از بانو چهار شنبه هفته گذشته از یکی از این دستفروش های عزیز کنار خیابان در جائی دیگرمجموعه دو فصل از سریال گری زآناتومی را خریدم. فروشنده این هم مرد جوانی است که ابروهایش را کمی باریک تر از من بر داشته است و هر بار که می بینمش نازک ترشان می کند تا جائی که بعضی جاها نیاز به وسمه کشیدن پیدا کرده است. سعی می کنم به صورتش نگاه نکنم. نمی دانم من خجالت می کشم یا اون اما مثل این که من . سریال را مثل آب نبات خوردم. فکر می کنم پس از این سریال غیر مجاز دیدن ها، دیگر هرگز نتوانم یک هفته منتظر بمانم تا اپیزود بعدی چیزی را ببینم. اصلا معتاد شدم.( نپرسید لاست را دیدم یا نه؟ نه ندیدم) .

خب بگذارید همه حرف هایم را بزنم بلکه تا آخر هفته آرام بگیرم. مجله فیلم شماره چهار صد را همان روز چهار شنبه خریدم برای پر کردن زمان دو ساعتی که باید در جائی انتظار می کشیدم. اولین شماره را سال 68 خریدم درست سالی که کنکور داشتم . مثل جان دوستشان داشتم اما در این شش و هفت سال اخیر کم کم نمی دانم چی شد. فکر بد نکنید اما یک جوری مثل راحت الحلقوم شد. از ته خواندن یا از سر خواندنش فرقی نمی کند کسی کسی را مشت و مال نمی دهد. کسِی به کسی بد نمی گوید. فیلم ها سخت ساخته می شون.د عوامل باید نان بخورند و آدم ها باید دوست باقی بمانند.بنابراین لوس شد. مثل برنامه های صبح تلویزیون و رادیو شد که همه خوبند و نازند و از این حرف ها.
این اواخر یک اسکاندالی سر حامد بهداد شده بود که به نظرم تزویر ژورنالیستی بدی بود. فیلم با هنرپیشه هایی گفتگو می کند که قبولشان ندارد اما از حضورشان در صفحات مجله برای جذب عوام بهره می برد؟!( خیلی تند رفتم؟) بعد بی هیچ نگرانی برای طرفش، آنها را با اعتباری که مال ده سال پیش است و نه مال الانش، له می کند. شاید بد نباشد که هنرپیشه های تلویزیونی حواسشان را جمع کنند و آگاهانه به دیدار این ارگان کهنه کار بروند اما به نظرم کمی ناجوانمردانه آمد.
ولی شماره چهار صد. بابا این ها چقدر فیلم دیدند. . . . . . ؟ منظورشان از آن حرفها همین بود که بدانند دهان ما باز مانده از این همه اطلاعات و ثروت سینمائی؟ حتی از توی گور لومیر هم چیز میز در آوردند. عوضش آغداشلو و دکتر اقصی سرد و مایوس و بریده از آن فضا به کل قضیه با شک نگاه کردند. دنیای در حال گذری را نشان داد این شماره چهار صد. آدم های نازنینی در حال عبورند و آدم های غریب در راه رسیدن. با خودم فکر کردم یعنی بنا کنندگان فیلم که از نسل در حال عبورند آیا خودشان این ملقمه خودشان را می توانند قورت بدهند یا مثل دکتر اقصی و آغداشلو دلشان می خواهد بروند یک گوشه ای و آرام بگیرند و بخندند به ریش آن آدم هایی که همه فیلم های جهان از بالی وود تا هالیوود را غرغره کردند.
|
+| نوشته شده توسط
ف. گل سرخی در شنبه بیست و پنجم مهر 1388
|