تبليغاتX
گل سرخ
 سفر نامه شاه عبدالعظیم

سلام  بالاخره در تهران باران بارید حتی اگر یک قطره بوده باشد خدا عمرش بدهد ابر را. نمی توانم بیان کنم که از دیدن آب و آبادانی در ممالک دیگر تا چه حد احساس حسادت به من دست می دهد. به خصوص این همسایه های این ور و آن ور. نمی دانم این حس کی اتفاق افتاده است اما من هر روز به این خاک خشک بدبخت چسبیده تر می شوم . اصلا فکر می کنم با گذشت سال های عمرم در آینده فرو نمی روم بلکه گویا پیر شدنم دارد در گذشته متبلور می شود. مثل آدم هایی مالیخولیائی شده ام.

هفته پیش جمعه برای فرار از ملال همیشگی طی یک تصمیم ثانیه ای، گروهی را راه انداختم و با مترو رفتیم شاه عبدالعظیم. شهر ری.                  

 معمولا سوار مترو نمی شوم. مسیرم نمی خورد اما آن روز جمعه از وزیدن باد خنک در راهروی زیر زمینی، نزدیک شدن قطار را حس کردم و خوشحال شدم. برای من سوار شدن به مترو حالت های مختلفی دارد. یکی این که خوشحال می شوم از این که بالاخره با تاخیر دویست ساله در تهران مترو داریم و دو اینکه مردم نسبتا خیلی زودتر از بقیه مظاهر تمدن، به آن عادت کردند. به طوری که طبقه متوسط و پائین، زودتر از بالا بالاها آن را پذیرفتند و استفاده کردند. از طرف دیگرحس گنگ غیر قابل اعترافی که دارم، ترس است. ترس از فضای بسته و آن تونل دراز و تاریک و بی هوا. این طور که تا به حال از کتاب های مختلف خوانده ام عنصر من باد است . شاید به همین دلیل است که عاشق فیلم شکلات هستم که باد در آن شخصیت مستقلی دارد و در ضمن از فضاهای بسته ای مثل مترو می ترسم. در هر حال به هر طریقی بود راه طولانی تا شهر ری را دوام آوردم. یعنی سعی کردم خیلی به آن فکر نکنم و بیشتر با نگاه کردن به آدم ها زمان را پر کنم. خوشبختانه ازیکی د. ایستگاه قبل یا بعد از جوانمرد قصاب به بعد قطار می آید روی زمین و همین نفس من را نجات می داد.

                                         

 نام جوانمرد قصاب تا ابد در ذهنم برابر با زنی است که خودش و دو فرزندش را در مسیل آن جا غرق کرد تا از زندگی نجات پیدا کند. قاعدتا آدم باید از مرگ نجات پیدا کند اما روزگار و شوهرش با او کاری کردند که او دلش خواست از زندگی نجات پیدا کند.

 در ایستگاه شهرری قطار پس از پیاده کردن ما به راهش تا حرم ادامه داد و رفت با همان صدای سوت و باد مخصوصش.

 روز آفتابی و گرمی بود. در محوطه باز ایستگاه بلافاصله چشمم افتاد به ماشین دودی یا جنازه آن که به سن و سال من قد نمی داد اما دیدن آن یاد آوری شد برای کتاب تهران قدیم جعفر شهری که برای بار دوم آن را جسته و گریخته می خوانم. 

تا به روز جمعه شهر ری نرفته بودم بنابراین پرسان پرسان راهی بازارچه و حرم شدیم. توپ پلاستیکی، شمشیر پلاستیکی و اسباب بازی های از همین دست پر بودند. مقنعه و چادر هم از نوع ملی از نوع دوازده کاره و از نوع لبنانی! .

 بالاخره گنبد طلائی کوچک با دو مناره  نمایان شد. شاه عبدالعظیم حسنی شاگرد امام جعفر صادق. زن ها را بدون چادر راه نمی دادند وبرعکس مردها را با هر ریختی که بشود راه می دادند. چادر کرایه هم مثل امامزاده صالح در میدان تجریش، نبود . راسته دهنه حرم فقط چادر فروشی زنانه بود . چادرهای دوخته و آماده. با خودم فکر کردم تبانی چادر فروش ها با متولیان حرم است و یا از نظر بهداشتی رعایت می کنند؟ در جا یکی خریدم. با گل های ریز سبز سیدی.

حیاط حرم مثل یک سنگفرش که توسط هنر مند مدرنی طراحی شده باشد بدون یک سانتی متر هدر دادن سنگ قبر بود که کنار هم چیده شده باشد. خدا عمرشان بدهد که همه را هم سطح کرده بودند. صاف . مثل مرگ و عدالت. از حیاط بیرونی وارد حیاط کوچکتر شدیم . یک حوض با فوراه وسط حیاط بود. سمت راست ورودی حرم برای بانوان که فکر می کنم در اصلی و قدیمی حرم بود. آینه کاری سقف عالی بود . من سر به هوا کفش ها را کندم و از داخل سبد بزرگ کیسه نایلونی برداشتم تا کفش ها را بزنم زیر بغلم. داخل حرم اما شلوغ بود . داغ و پر از زن. تن های داغ و محرمیتی که آدم را له می کند. مثل ساردین به هم چسبیده بودیم. خیلی زود فضولی ام سرکوب شد. خودم را از لای جمعیت به بیخ دیواری رساندم و همان جا مشغول دیدن سقف شدم . چادر روی روسری ابریشمی لیز می خورد. گرم بود و از قیافه ام چیزی مثل عوضی بودن بیرون می زد. روسری را انداختم تا شاید چادر را نگه دارم اما نمی شد. به قول قدیمی ها ده بار با چادر چراغ زدم و نشد و خیس از عرق با خودم مبارزه کردم بلکه آن را بر روی سرم بند کنم . به طور ناخود آگاهی جز دو دندان جلو راهی برای نگه داشتن چادر نبود اما ممکن نبود حاضر شوم دندان را بر روی پارچه گل گلی بگذارم از تصور تماس دندان هایم با چادر چندشم می شد. از آن گذشته فکر بوی گند تف حالم را به هم می زد و از آن بدتر یادم نرفته بود که چادر را از کنار خیابان خریدم و کثیف بود. در نتیجه بی خیال ضریح شدم و منتظر همراهان، همان جا به خنکی سنگ دیوار چسبیدم.

بیرون اما هوای تازه بود. روبروی من در آن سوی حوض و حیاط عمارت دیگری با یک ساعت بزرگ بر بالای آن دیده می شد. حدس می زنم که در ساخت این بناها علاوه بر سنت دیرین امامزاده سازی و معماری سنتی ایرانی، نوعی نگرش به غرب هم بوده باشد. چون ساعت عنصری بود غریبه. اگرچه خیلی از آن خوشم آمد و اگر عکاس بودم و آن جا آن طور بلبشو نبود، سوژه قشنگی می شد اما در هر حال ناشی گری من در چادر سر کردن، آن چنان تابلو بود که به سرعت خودم را به ورودی دیگر بازارچه رساندم که در واقع بازارچه قدیمی بود و به همان میدان یا حیاط باز می شد. چادر را تا کردم و گذاشتم در کوله و راه افتادیم در بازارچه. سوهان و ماما جیم جیم و تسبیح و مهر فروشی و سی دی مذهبی.

 سی دی ها و عنوان ها دیدنی بودند. تنوع بالا و عکس های متفاوت برروی آن ها بود. یکی هم بود که عکس چندین نفر رویش بود یعنی سلکشن بود.

از داخل بازارچه چندین جور آب نبات قیچی خریدم با هل و زرشک و پسته و معمولی.

از جائی به یک میدانگاه رو باز رسیدیم. خیابان خاکی و در دست مرمت بود. پیاده رو اما عریض و مغازه ها متنوع بودند. از کنار دو تا قنادی گذشتیم. سال ها بود کیک آماده تولد ندیده بودم آن هم به شکل های سگ و ماشین و گربه و . . . .حتی روی کیک ماشین، تولد مبارکی به نام کسی نوشته بودند بعد گویا تولد به هم خورده بود یا شاید صاحب کیک دبه کرده بود که کیک سنگین است . بنابراین روی اسم را با خامه پاش خامه زده بودند. بقیه نوشته هنوز بود . یعنی مثلا چی چی جان تولدت مبارک. فقط چی چی را با خامه خط خطی کرده بودند. چیزی که من را جلب کرده بود این بود که کیک ها به سبک بچگی خودمان بود. مثلا یک رولت ساخته بود و گذاشته بود به جای چرخ های ماشین و از همین ابتکارات. از آن الگوهای آماده و رنگ های تند و عروسک های پلاستیکی که روی کیک های جدید می گذارند خبری نبود. اگر در این زمانه احیانا بچه داشته باشید و برای سفارش کیک مدل دار بروید حتما میبینید که کاتالوگ ها چه عکس هایی دارند . استخرو زمین وتنیس و عروسک هایی پلاستیکی که دارند بازی می کنند. خلاصه از این خبرها نبود.

                                     

نقطه عطف سفرم به شهر ری کبابی ......بود در میدان نارنج که خاطره فراموش نشدنی برایم گذاشت نه چون خیلی خوشمزه بود یا چون خیلی تمیز بود یا چون خیلی سرویس خوبی داشت. نه . فقط چون درست در برابر زمین های سبزی کاری قرار داشت و از پنجره طبقه دوم یا همان لژ خانوادگی چشمم می افتاد به تره و جعفری و گشنیز. دختر و پسر جوانی هم آمده بودند همان جا غذا بخورند. پسر که هیکل درشتی هم داشت نتوانست تحمل کند که روبروی دختر بنشیند بلکه رفت و کنار او در واقع چسبیده به او نشست طوری که نه دختر جای نفس کشیدن داشت و نه مثلا احیانا چشم نامحرم به او می افتاد. ناگفته نماند تنها مرد دیگری که در آن اتاق بود یکی از همراهان ما و جای پدر دختره بود شاید هم بالاتر. انگار که احاطه اش کرده بود. دختر خوشگل و خندان بود و محجب. از خنده اش عصبانی بودم چون آن دیوار گوشتی که او را مثل یک پرنده در قفس خودش گرفته بود، برای این چند روز حمایت گر به نظر می رسید اما تمامیت خواهی اش بوی تعصب کوری می داد که آن دختر ظریف را در قعر جائی دور در تاریخ فرو می برد. برای من عصبی کننده بود . نمی دانم چرا یاد ایستگاه جوانمرد قصای افتادم. شاید هم من غلط می کنم که به کارشان کار دارم. دختر از آن شانه های عریض،  راضی بود. خنده اش معنی پیروزی بر آن مرد عظیم الجثه بود. اما من پیروزی ندیدم . بگذریم. از هولشان ماست و موسیرشان را هم نخوردند و رفتند نفهمیدم چرا ؟

کباب چرب بود. سوسک از روی میز راه می رفت و خدمتکار نشئه و بی حوصله بود. قاشق نداشتند و نان سنگکش بیات بود. اما توالت تمیز بود و صابون مایع داشت و درست در مقابل چشمانمان قرار داشت. در راه برگشت در مترو ده بار آرزو کردم جائی اسید سولفوریک پیدا کنم و بنوشم بلکه این کباب پائین برود. البته تا سه روز بعد هم حس می کردم همه اعضا و جوارحم بوی چربی می دهد.

پس از خوردن ناهار همراهان از خریدن سبزی از مزرعه کوتاهی نکردند و البته من دلزده بودم. با خودم گفتم کجا آن حس قدیمی و غریب لذت، می خواهد من را پیدا کند. در حرم که ایستاده بودم زیر آن هزاران آینه که زیبائی سحر آمیز داشت، چسبیده به خنکای سنگ، در دلم در جستجوی آن رضایتی بودم که نمی دانم در کدام هیاهو مدتهاست که گم شده است و هر چه بیشتر در خودم فرو رفتم کم تر حسش کردم. ضریح را از بین دست و بال زنان می دیدم و تصور مالش و ماچ آدم ها از آن فلز ولرم ترغیبم نکرد که پیش بروم.

مترو در بازگشت شتاب بیش تری داشت. کف پاهایم درد داشت و کوله ام را باید به زحمت در بغل می گرفتم. دستفروش ها امان نمی دادند. از آن جا که در برگشت قسمت زنانه نشسته بودیم و محفل مثل داخل حرم زنانه بود زنی نشسته بود آن وسط و لباس زیر زنانه آبی آسمانی  می فروخت. نمی دانم سایز را چطور پیدا می کردند؟. وسط آن هیاهو . دیگری شکلات می فروخت و یکی دیگر دستمال و جوراب زیر زانو  و غیره. پسر بچه ای هم به عنوان محرم جامعه نسوان، فال می فروخت. خوشبختانه کولرها روشن بود و نفس می آمد. آخر خط که پیاده شدم با خودم گفتم خوب این هم از شاه عبدالعظیم حسنی. اصلا به کلی هم یادم رفت بروم قبر ناصرالدین شاه را پیدا کنم و بالای سرش نمی دانم فاتحه بخوانم یا چه  میدانم؟ به هر صورت جمعه تمام شده بود و در میان خرت و پرت هایی که از کوله پشتی در می آوردم چادر سفید با گل ریز سبز را گذاشتم بشورم تا بعدها که یک جمعه دیگر بزند به سرم و برای فرار و به دنبال گمشده ام بزنم به صحرا یا دشت یا مترو.

                              

|+| نوشته شده توسط ف. گل سرخی در شنبه نهم آبان 1388  |
 من و بانو و مردیت و فیلم

از این که من از قافله خیلی عقب هستم عذر می خواهم اما بگذارید از فیلم بانو بگویم. برای این که بگویم چرا بانو؟ و چطور حالا؟ البته مقدماتی لازم است.  

سال ها پیش برای درمان بی حسی و سوزش بخشی از شانه و پشتم به دکتر کایرو پراکتیک مراجعه می کردم. باور نکنید که من تا این حد به خودم احترام می گذارم اما مسائلی پیش آمده بود که فکر می کردم اگر نروم ممکن است گرفتاری بیش تر شود.

اگر تا به حال به این جور مراکز مراجعه کرده باشید خیل آدم هایی را می بینید که مظلومانه پول را به منشی تحویل می دهند و بعد لنگ لنگان و با چهره درهم، گوشه ای از مطب می نشینند و با بغل دستی از بی حاصل بودن درمان یا زیادی بودن ویزیت صحبت می کنند. همه این آدم ها (از جمله من) بعد از رفتن زیر دست دکتر با شنیدن صداهای ترق و توروقی که از مفاصل خشک و ماشینی شده شان بر می خیزد، مثل موم نرم شده  و با گیجی از اتاق در می آیند تا هر جور شده وقت بعدی را از منشی بگیرند. در یکی از این جلسات درمان با خانمی هم صحبت شدم و دیدم که کتاب رمز داوینچی را می  خواند.                          

                                  

 خانم میان سالی بود با سر و وضعی مرتب و سبدی حصیری به عنوان کیف. گوشه ملافه رااز داخل سبد می دیدم( آورده بود تا روی تخت و ملافه  ای که بقیه می خوابند نخوابد)  حدس زدم که او زنی وسواسی، تمیز و بر خلاف من پای بند به قواعد نظم و انضباط است. نتوانستم بر حس فضولی ام غلبه کنم و بر حسب معمول وارد گفتگو شدم. به او گفتم که اگر میل داشته باشد می تواند دی وی دی رمز داوینچی را از دستفروش سر خیابان بخرد. زن سرش را بلند کرد و از بالای عینک شیک مطالعه اش نگاهی به من کرد و گفت : نه ممنون آخر هفته دارم می روم نروژ و همان جا تهیه می کنم.

جا خوردم. به بد کسی پیشنهاد داده بودم اما از رو نرفتم . پرسیدم می دانید قیمت دی وی دی فیلم آن هم این طور تازه از تنور در آمده اگر اصلا د رآمده باشد در اروپا چند است؟

سری تکان داد که نه. گفتم:حداقل 40 یورو اما این پسره می دهد 1000تومان یعنی کمی کم تر از یک یورو!؟ منطق بی برو برگرد ریاضی تسلیمش کرد و زود خودش را باخت که من که نمی خرم اما خواهر زاده هایم آن جا می خرند می دهند من هم ببینم با خودم گفتم اگر از اول آن چ... را نیامده بودی می مردی؟ باز هم مثل همیشه از خیر خواهی دست نکشیدم و گفتم من جای شما باشم از این جا می خرم وسوغات می برم از پسته و تخمه بهتر است. بعد هم بلند شدم تا بروم بیافتم روی تخت تا دکتر کوفتگی ها را بشکند و در کند.

آن پسر دستفروشی که از این دی وی دی ها و وی سی دی ها می فروشد البته دوست دلبند من است که با 1000تومان ناقابل در مقابل مغازه بی طمطراقش که کف پیاده رو بر پا شده می ایستم و با ده هزار تومان دلی از عزا در می آورم و به جشنواره ای در هم با انتخاب خودم و داوری خودم  شرکت می کنم. یکی از این عزاها بانوی مهرجوئی بود. چند سال است که این فیلم ساخته شده است؟.

دیدن فیلم من را به فکر فرو برد.این که زمان می تواند حتی مفاهیم فلسفی را هم آشفته کند و پزهای روشنفکری را مغشوش سازد، آدم را به وحشت می اندازد. اشتباه نشود من یکی از دوست داران جدی مهرجوئی هستم. اکثر کارهایش را دیدم و بانو را هم برای همین ندیده نگذاشتم اما زمان از بانو گذشته بود  و تاریکی تعمدی  فیلم آزارم می داد. بیتا فرهی دیگر آن شیکی هامون را نداشت. شخصیت ها در میان فانتزی و واقعیت در نوسان بودند و رنگ ها به عنوان نمادهائی از احساسات من را به یاد فیلم پری انداخت. همین طور کاسه آش رشته کپک زده. مثل این که بانو نوعی بلوغ نیافته پری بوده باشد .

خدا بیامرزد خسرو شکیبائی را که آن موقع اسطوره ای بود دست نیافتنی. در همین حال و احوال دیدن یک چهره آشنا برای چند ثانیه در فیلم من را از هپروت در آورد. چند ثانیه بیش تر نبود. دخترشیرازی چمدان را از بالای کمد بر می دارد و بر می گردد و لبخند می زند. با چشمان پف دار و وسوسه گرش. اگر من آن چشم ها و آن زن را در عالم واقع نمی شناختم و ندیده بودم که به معنی تام کلمه چه آشوبگری در عالم زنانگی است آن چند ثانیه اصلا گویای آن جذابیت نبود. با دیدن آن زن که از اقوام پدری ام بود مثل یک فیلم تند خاطرات در مغزم ولو شدند.

                                       

یادم آمد که گفته بود در فیلمی هم بازی شکیبائی شده است. آن موقع شنیدن این حرف هم دیگ حسادتم را به جوش می آورد. یادم آمد که از او خوسته بودند بعد از برداشتن چمدان از بالای کمد نفس نفس بزند و خودش می گفت که به نظر خیلی احمقانه بوده که این طور به نفس زدن بیافتد. بیچاره مهر جوئی که می خواسته در یک صحنه از آن زن زیبا و افسونگر در حالی که لای توپی پارچه پیچیده شده است و با نفس زدن هایی که باید هم شیطنت بار و هم غیر قابل سانسور باشد وضع عشق شکیبائی را توجیه کند. چه چیز غیر ممکنی و چه جمله در همی شد.

تا این جای قضیه مهم نیست. از این به بعدش مهم است که وقتی آخر فیلم  شد در کمال ناباوری دیدم نام قوم و خویش دل انگیزم را پیش از  آن همه هنر پیشه های نام آور قرار دادند. یعنی اولین نام و پیش از انتظامی.

فیلم تمام شد.نمی دانم ساعت چند شب بود اما همه در خانه خواب بودند و فقط صدای فریاد پسر بچه های خانه روبرو می آمد که تا نیمه شب در حیاط فریاد می زنند اما در آن ساعت بین خواب و بیداری با خودم گفتم آدم ها چی هستند؟ چطوری انتظامی را راضی کردند با آن گریم غریب بازی کند، برقصد، از جان مایه بگذارد و یا گوهر خیر اندیش را یا شکیبائی را چطور این آدم ها راضی شدند که یک آماتور برای نفس نفس زدن در برابر دوربین اولین نام باشد؟ یعنی چرا کارگردان این کار را کرده است؟؟؟؟؟؟؟

                                             

اما گذشته از بانو چهار شنبه هفته گذشته از یکی از این دستفروش های عزیز کنار خیابان در جائی دیگرمجموعه دو فصل از سریال گری زآناتومی را خریدم. فروشنده این هم مرد جوانی است که ابروهایش را کمی باریک تر از من بر داشته است و هر بار که می بینمش نازک ترشان می کند تا جائی که بعضی جاها نیاز به وسمه کشیدن پیدا کرده است. سعی می کنم به صورتش نگاه نکنم. نمی دانم من خجالت می کشم یا اون اما مثل این که من . سریال را مثل آب نبات خوردم. فکر می کنم پس از این سریال غیر مجاز دیدن ها، دیگر هرگز نتوانم یک هفته منتظر بمانم تا اپیزود بعدی چیزی را ببینم. اصلا معتاد شدم.( نپرسید لاست را دیدم یا نه؟ نه ندیدم) .

                                         

خب بگذارید همه حرف هایم را بزنم بلکه تا آخر هفته آرام بگیرم. مجله فیلم شماره چهار صد را همان روز چهار شنبه خریدم برای پر کردن زمان دو ساعتی که باید در جائی انتظار می کشیدم. اولین شماره را سال 68 خریدم درست سالی که کنکور داشتم . مثل جان دوستشان داشتم اما در این شش و هفت سال اخیر کم کم نمی دانم چی شد. فکر بد نکنید اما یک جوری مثل راحت الحلقوم شد. از ته خواندن یا از سر خواندنش فرقی نمی کند کسی کسی را مشت و مال نمی دهد. کسِی به کسی بد نمی گوید. فیلم ها سخت ساخته می شون.د عوامل باید نان بخورند و آدم ها باید دوست باقی بمانند.بنابراین لوس شد. مثل برنامه های صبح تلویزیون و رادیو شد که همه خوبند و نازند و از این حرف ها.

 این اواخر یک اسکاندالی سر حامد بهداد شده بود که به نظرم تزویر ژورنالیستی بدی بود. فیلم با هنرپیشه هایی گفتگو می کند که قبولشان ندارد اما از حضورشان در صفحات مجله برای جذب عوام بهره می برد؟!( خیلی تند رفتم؟) بعد بی هیچ نگرانی برای طرفش، آنها را با اعتباری که مال ده سال پیش است و نه مال الانش، له می کند. شاید بد نباشد که هنرپیشه های تلویزیونی حواسشان را جمع کنند و آگاهانه به دیدار این ارگان کهنه کار بروند اما به نظرم کمی ناجوانمردانه آمد.

ولی شماره چهار صد. بابا این ها چقدر فیلم دیدند. . . . . . ؟ منظورشان از آن حرفها همین بود که بدانند دهان ما باز مانده از این همه اطلاعات و ثروت سینمائی؟ حتی از توی گور لومیر هم چیز میز در آوردند. عوضش آغداشلو و دکتر اقصی سرد و مایوس و بریده از آن فضا به کل قضیه با شک نگاه کردند. دنیای در حال گذری را نشان داد این شماره چهار صد. آدم های نازنینی در حال عبورند و آدم های غریب در راه رسیدن. با خودم فکر کردم یعنی بنا کنندگان فیلم که از نسل در حال عبورند آیا خودشان این ملقمه خودشان را می توانند قورت بدهند یا مثل دکتر اقصی و آغداشلو دلشان می خواهد بروند یک گوشه ای و آرام بگیرند و بخندند به ریش آن آدم هایی که همه فیلم های جهان از بالی وود تا هالیوود را غرغره کردند.

 

|+| نوشته شده توسط ف. گل سرخی در شنبه بیست و پنجم مهر 1388  |
 نورهای مشوش شب

سلام

خیلی برایم جالب است که هنوز هم سینما تا این حد می تواند افراد را بر انگیخته کند، که نظرشان را بیان کنند. شاید من به حیطه ای وارد شدم که کمی قلقلک آور بوده است اما شاید بی دلیل هم این کار را نکرده باشم. قدیم ترها مثلی می گفتند به این مضمون که بزرگی دست خود آدم است. به نظر من هم هر فیلم و هر کتاب و هر اثری باید خودش خودش را بزرگ کند و نه دیگران. آدم ها گاهی کارهای حیرت انگیزی انجام می دهند. زیبا، سترگ و شگفت انگیز ولی این دلیل تضمین برای همه آثار بعدی ایشان نیست. مثلا مورد غریب بعدی که می تواند برای خیلی آدم ها وسوسه انگیز باشد مخملباف است (پدر). من شخصا مدت هاست که نمی توانم دیگر حتی در درونم هم نظری درباره او پیدا کنم آن قدر تند در جاده ها و مسیرها می دود که دنبال کردنش سخت شده است. زمانی شک نداشتم که او نابغه است. حالا معتقدم زیرک است اما هر زیرکی و اعتباری، مهر استاندارد به همه اثرهای آدم در طول  نمی زند. این ها را گفتم تا بدانید هرگز خودم را مجاز نمی دانم آثار آدم های بزرگی مثل بیضائی و مهر جوئی و تقوائی و . . . . . را با محک صرفا خودم بسنجم به خصوص که هر کدام در هر حال دینی بر گردن ما انداخته اند اما قضیه سالوادور دالی و امضای بوم های سفید نمی شود. راستش من هیچ وقت در مورد اثر هیچ کسی هم به مطلق ها باور ندارم. به هر حال هر اثری از گوشه و کنار دلی بر آمده است . اگر هم نظری می دهم سلیقه خودم را بیان می کنم . شاید کسانی با من هم سلیقه باشند کما این که در تمام سال هایی که آقای طالبی نژاد در مجله فیلم نقد می نوشتند  ازتشابه بی اندازه نظرات ایشان با خودم و از نحوه نگارش روان ایشان لذت بی حدی می بردم. لذتی که هرگز وقتی دیدمشان به آن اعتراف نکردم. نمی دانم از خجالت بود یا آن که مطمئن بودم خودشان می دانند در چه پایه ای قرار دارند و نیازی به تائید من آماتور و غیر متخصص نداشتند. بگذریم.

 

 

در این دو هفته گذشته اتفاقی در دو جای مختلف مهمان بودم که یکی بر بام یک عمارت هشت طبقه و دیگری در تراس یکی از آن منزل های رویائی قرار داشت.

 شب ، خنکی و منظره تهران و شاید خیلی سیناپس های متقاطع ، در مغزم باعث شده بودند که افسردگی باز هم مد کند و بالابیاید تا نزدیک حلقم .

 نگاه کردن به تهران و یا هر شهر بزرگ و کوچک، در شب، همیشه حالم را دگر گون می کند. چراغ های روشن و آن تلاطمی که در این نورهای دور و چشمک  زن هست، آدم را به فکر فرو می برد. این خانه های روشن، این اتاق ها و این چراغها . آیا خوشبختند؟ آیا خوشند؟ در زیر هر یک از این نورهای سوسوزن چیزی مثل کرم زندگی در حال وول زدن است. هر کس به دلیلی، به بهانه ای درگیر چیزی مانده. به واسطه ی چیزی شخصی وبه زعم خودش بی بدیل، نمی رود خودش را از پنجره به بیرون پرت کند.  هر کس فکر می کند غم او، گرفتاری او و درگیری او منحصر به فرد و مخصوص اوست. با خدایش راز و نیاز می کند با او داد و فریاد می کند، التماس می کند، قهر می کند، مست می کند، در دود خیره می شود، قاب عکس را پرتاب می کند، داروها را در هم می ریزد، حلوا می پزد، درد می کشد، رنج می برد و همه این ها در زمینه سیاه شب مثل الماس های ریزی می درخشند. زیبائی غریبی دارد. مثل جواهر است به نظر آرام و ایمن است اما من مطمئنم و می دانم که در زیر این ظاهر شگفت انگیز و زیبا فقط زندگیست که دارد آدم ها را با آن جذابیت هولناکش در خود فرو می برد. جذابیت آرامی مثل خیره شدن مار سمی به صورت مشتاق شازده کوچولو.

  همیشه با دیدن این انبوه آدم و غم و تلاطم فکر می کنم فاجعه ای در این دریا نهفته است. منتظر موجم منتظر چیزی واقعی تر از نورهای چشم نواز. فکر می کنم در این دریا چه اتفاقاتی در حال رخ دادن است؟ آدم هایی در حال فریاد یا دشنه در دست یا سوزنده در عشق بی سرانجام و یا حتی سرخوش و سرمست از کامروائی، موفقیت و صعود اما در هر حال در غالبی به نام زندگی در قواعد فرو رونده و بالنده زندگی. کسی خارج از روال زندگی زنده نیست. ما تابع قانون زندگی  هستیم. قانونی  که بی برو برگرد ترین و عادلانه ترینش مرگ است. مرگ که همه را یکسان می بیند. عزرائیل عزیز و دادگر.

 ترس برم می دارد. این همه آدم، این همه زندگی و این همه خشم و درد و خنده و فریاد و قهقهه. این ها در هم می شوند. چطور درزیر پوست زندگی نمی ترکند؟ گاهی از خودم می پرسم خدا که آن بالا ما آدم های ریز و حریص و بدبخت را می بیند چطور دوام میآورد؟

جوان تر که بودم با خودم آدرس کهکشانی خودم را تمرین می کردم. طبقه دو، پلاک 3 کوچه فلان و خیابان بهمان، تهران، ایران، آسیا، زمین، منظومه شمسی، کهکشان راه شیری . بعد خودم را از بالا نگاه می کردم و بعد بالاتر و بالاتر می رفتم تا آدم ها ریز شوند و من هم در بین آن ها مورچه وار شوم و بعد آسیای نقشه جغرافی را می دیدم و بعد کره گرد زمین و بعد. . . . . تا زمین که می رسیدم کافی بود که همه خواسته ها و خواهش ها و التماس هایم را به خدا فراموش کنم و با پذیرش چرند بودن فلان خواسته کوچکم مزاحم کائنات نشوم. اصلا تا حدی ریز می شدم که باور می کردم سیل و زلزله و کشتار ورنج . . . همه بی معنی هستند.

فروغ شعری دارد که می گوید ( گر خدا بودم . . . . .) و تصمیمات مختلفش را بیان می کند اما این دو شب وقتی به این تهران خودمان نگاه کردم مطمئن شدم که خدا که سهل است من حتی حاضر نیستم خیلی خیلی خیلی ریزتر از آن. حتی حاضر نیستم یک مسئول ساده فلان اداره باشم . فکرش را بکن اگر من رئیس فلان اداره باشم و این همه چراغ ریز و درشتی که در شب می درخشند زندگیشان و چراغشان با تصمیمات من عوض شود؟ چه وهم وحشتناکی می تواند باشد. بنابراین در حالی که با لبخند به صاحب خانه نگاه می کردم زیر چشمی به دور دست شهر تهران نگاه می کردم و در دلم می گفتم من حتی بنده خدا هم نمی توانم باشم چه رسد به خدا. بعداز پایان شب خاطره انگیز و تشکر از میزبانان به خیابان زدم و در تاریکی شب به میان گله عظیم آدم های خندان و گریان پیوستم. به نورهای مشوش شب.

|+| نوشته شده توسط ف. گل سرخی در شنبه چهارم مهر 1388  |
 حافظ خیاوی

در روزنامه خواندم که حافظ خیاوی در بیمارستان بستری است. حافظ خیاوی را شاید یک سال پیش شناختم. آقای اسلامی معرفی کردند. نام کتابش مردی که گورش گم شد است. کتاب باریکی بود اما بسیار تامل برانگیز. هنرمندان شاخکهای حساس جامعه هستند وفکر می کنم حافظ خیاوی یکی از آن ها باشد. قصه هایش را دوست داشتم. از ژست های روشنفکری خبری نبود . به نظرم نگاهی که نویسنده داشت به قدری ریز بین و غنی بود که حتی در محیط کوچک نیز سوژه های بکری یافته بود. عکسی هم از خیاوی با حالتی پریشان در کنار خبر بود.  راستش خیلی از آدم ها هستند که به تمام وظایف اجتماعی شان عمل می کنند. به دیدن بیماران می روند و برای هر مراسم رسمی حتی شده به اندازه سرک کشیدن هم باشد می رسند اما من از آن دسته آدم های خوب نیستم ولی خیلی دلم می خواست که بتوانم به دیدار خیاوی بروم و به او بگویم که کتابش را دوست داشتم وتحسینش کرده ام. متاسفانه او در تهران بستری نبود. امیدوارم خیلی زود خوب شود و از ندانم کاری همکاران امور درمان آسیب جدی ندیده باشد.

 

کتاب تسلی بخشی های فلسفه را هنوز می خوانم و شاید بعدتر باز هم بخوانم اگر شما هم در نیمه راه زندگی حس می کنید خیلی سوالات بی جواب دارید و نمی دانید چرا حس می کنید باید از ارتفاع برج میلاد سقوط کنید بخوانید.

 در این میان گاهی فیلم هم می بینم اما نه د رآن سینمای رویائی که تعریفش را کردم بلکه در خانه و در انبوه صداهایی که شاید بعدترها توانستم آن ها را شرح دهم.

وقتی همه خوابیم را دیدم و با کمال ترس و وحشت و شرمندگی برای بار چندم از فیلم های بیضائی بدم آمد. فکر می کنم برای متنفر کردن کسی از تئاتر دیدن فیلم های بیضائی کافی باشد. هنرپیشه تئاتر در میان صحنه تئاتر با حرکات و نمایشات مخصوص خودش حسی می آفریند که به نظرم اجرای آن ها در برابر دوربین میکروسکوپ وار سینما زیادی اغراق آمیز از کار درمی آید. سینمایی که یک تک چهره یا یک گوشه چشم می تواند به وسعت یک دیوار عظیم دیده شود هر حرکت زیادی از حدی مشمئز کننده می شود. از این که بگذریم تحمیل مژده شمسائی به بیننده درست مثل همان هنرپیشه های تحمیلی به کارگردان فیلم در فیلم بیضائی است. صدای ضجر دهنده و صورت سنگی و بازی غریب. در های سیاه رنگ شده مزخرف و جمله های قلمبه و سلمبه.

همه چیز را هم که نادیده بگیریم مسخره و احمق و ناقص و بد ترکیب نشان دادن ما تماشاگران که تنها گناهمان تماشاگر بودن صرف است آخرین چیزی بود که از استاد انتظار داشتم. یادم مانده که در دانشگاه هم به کسی نگفتم استاد. نمی دانم در عالم هنر چرا بذل و بخشش زیاد است. تنها آدم درست فیلم کارگردان است که همه سعی دارند از شاهکار او یک فیل ناقص شده شهر قصه بسازند. اگر این موانع یعنی سانسور و هنرپیشه و شرایط و ما تماشاگرهای کم فرهنگ و ناقص الخلقه نبودیم که مزاحم ساختن شاهکار بزرگان شویم چه شق القمری انجام می شد.

من را ببخشید اگرچه تاریخ فیلم خیلی قدیمی و من هم از قافله عقب هستم اما خیلی بهم برخورد. با خودم گفتم کارگردان را بقیه عذاب می دهند تماشاگری که باید این فیل ناقص را ببیند فحشش را می خورد. بگذریم. کاش مثل دفعه قبل از رویاهای ناشدنی خودم می نوشتم و قضاوت نمی کردم در باره آدم هایی که مثل من حتما درد دلها و آرزوهای بعید و دور ودرازی دارند.

 ضمنا عکسی از حافظ خیاوی پیدا نکردم .

|+| نوشته شده توسط ف. گل سرخی در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388  |
 یک جاده بی انتها برای من

چند وقتی است به به طرز بی سابقه ای دلم می خواهد در یک اتو موبیل رو بازو بزرگ بنشینم و با سرعت در یک جاده دراز و بی پایان برانم. در یکی از آن جاده های دو لاین و خلوتی که ساعتی یک ماشین از آن ها عبور نمی کند و از قلب یک بیابان برهوت گذر می کند یا از میان کیلومترها مزرعه یا تاکستان یا نی زار و هر چه که پایان ناپذیر به نظر می رسد. فقط مطلقا بی انتها باشد . تا چشم کار می کند.

 دلم می خواهد بی هدف  و بی زمان تا لب اقیانوس برانم. متاسفم که منظره خیلی شبیه به فیلم های امریکائی است اما قرار ندارم برای آرزوهای دلم حدی یا شرایط خاصی قایل شوم. دلم می خواهد باد را روی صورتم حس کنم و در غروب آفتاب. تابش نورولرم و نارنجی رنگ، دشت و دمن اطرافم را رنگ بزند. در سکوت بی نظیر کنار جاده بایستم و به فرو رفتن آفتاب نگاه کنم.

 نه عجله ای در رفتن دارم نه نگران رسیدنم نه مقصد دارم ونه  به پشت سرم باز می گردم. می توانم امتداد آرزو را ادامه دهم تا تاریکی شب و صدای جیر جیرک ها را بشنوم و خنکی شب را حس کنم. ممکن است در زیر تابلوی نئون بزرگی که مهمانپذیری را تبلیغ می کند ترمز کنم .

مهمانپذیر خلوت، در نیمه های شب، در میان بیابانی در تخیل من چه شکلی می شود؟ اتاقی بزرگ با دیوارهای چوبی قرمز و سقفی چوبی و امیدوارم مثل ویلاهای شمال بوی نمی هم داشته باشد . بیابان را من در خیال ساختم به من ربطی ندارد که رطوبت از کجا می آید؟ از بس در خیالات خودم به دنبال نظم منطقی گشتم خسته ام . از بیرون  صدای عو عوی سگ و عبور یک کامیون می آید. مثلا یک تانکر سوخت که سنگین از ته بیابان زوزه می کشد و انتظار رسیدن و گذشتنش مدت مدید من را در میان ملافه های سفید بیدار نگه می دارد. و صدای سگ نوعی امنیت ترسناک و نوعی غربت در دلم می ریزد. یعنی جائی در دور دست این مهمانپذیر آبادی هست!؟ می توانم کتابی را هم درنور آباژورهای کنار تخت  بخوانم. فردا کاری ندارم می توانم صد صفحه بخوانم معمولا بعد از صد صفحه خواب خوبی می کنم. می توانم فردا صبح اصلا بیدار نشوم می شود سفر را یک روز عقب انداخت.

صبح روز بعد در میان نور سفید خورشید، به سوی بی انتها پیش می روم و می توانم موزیک مطلوبم را به هر درجه ای که می خواهم بلند کنم تا بیابان و یا تاکستان و یا مزرعه های بی حد آن را بشنوند.

 دلم افق بازی می خواهد پایان ناپذیر و بی انتها. وسعت بی حد خاک و گیاه و طبیعت ناب  . سفر ادامه دارد تا مهمانپذیر بعدی تا استراحت بعدی تا بیابان دلفریب بعدی و تا خستگی و تا وقتی دلم باز هم برای بشر و برای شهر و برای قواعد زندگی آدم ها تنگ شود و من فکر نمیکنم تا سال ها تنگ شود. حتی اگر به لب اقیانوس هم برسم. حتی اگر بیابان های تخیلی من در کشور خیالی ام که شبیه ینگه دنیاست تنگ شود.

می توانم بر روی یک پل بایستم و در برابر وزش باد چشمانم را ببندم و سکوت را بنوشم. محتاجم به این بی خبری و سکوت.

حتی اگر هم ( اگر یعنی من هنوز امید دارم که این سفر خیالی را بروم؟) من نتوانم به این گردش دله وار بروم آیا امکان دارد که یک فیلمساز پیدا شود و خیال من را فیلم کند؟ آن وقت من می توانم در یک سینمای باز هم تخیلی در تاریکی مطلق و بی صدای خش خش پاکت چیپس و پفک یا بوی گند سیر و سوسیس و وزوز گلپری جون زنگ یک موبایل بنشینم و به آن منظره عظیم خیره شوم . در صندلی فرو بروم از لذت وافر هم نوائی و هم فکری من و یکی از بندگان تخیلی خدا. شاید هم آن جاده و آن دشت و بیابان و آن من و آن ماشین جائی در ابعاد کهکشانی وجود دارند. و آن من تخیلی فراتر از این من در دشت می راند و به سکوت طبیعت گوش می کند و می گذارد باد موهایش را آشفته کند. همین هم امیدی است.  

|+| نوشته شده توسط ف. گل سرخی در شنبه بیست و یکم شهریور 1388  |
 
|+| نوشته شده توسط ف. گل سرخی در سه شنبه هفدهم شهریور 1388  |
 کمال الملک من و کوههای تهران
 

سلام. امروز نشسته بودم و نقاشی های کمال الملک را نگاه می کردم مجموعه ای در یک کتاب است. نمی دانم کیفیت چاپش بد بوده است که همه تا این حد سبز و آبی بودند یا نقاشی های اصلی این طورند. فکر نکنم. کتاب مربوط به دهه شصت است . فکر می کنم فیلم کمال لاملک هم همان زمان ها د رآمده بود شاید اوائل دهه شصت؟!. کتاب خاطره غریبی را برایم زنده می کند. هزار داستان از دلش در می آید.

اواخر تابستان 69 بود. یک مهمان اروپائی برای خانواده آمده بود همه در هیاهوی او بودند فقط من یکی در تب و تاب چیزی بودم به نام کنکور و همین باعث شد من آن مهمان را دو هفته بعد از رسیدنش ببینم. هنوز نتیجه ها را نداده بودند و من با این مهمان و فرد دیگری از خانواده او را برای گردش به کاخ سعد آباد برده بودیم. مجموعه نقاشی ها را با کمال بی سلیقگی از هر کاخی برداشته بودند  چپانده بودند در یک کاخ.درنتیجه بی ربط و بی معنی همه چیز در هم شده بود بدون کوچکترین ربط معنائی و یا زیبائی. تابلو ها اصل بودند و از دم اروپایی. بیننده غریبه ما چرخی زد و گفت همین؟ پس ایرانی ها کجا هستند؟ از میان آن همه تابلو یکی مال کمال الملک بود. یک مینیاتور کوچک. مرد جوان اروپایی جلوتر رفت و گفت این بهترین نقاش ایرانی چرا پرسپکتیو بلد نبوده است؟ تصور کنید که من با زبان شکسته و بسته ام چطوری برای او توضیح می دادم که این یک سبک است  و او قبولم نکرد چون نقاشی به سبک ناشیانه ای تخت بود. آن موقع به یاد کتاب کمال الملکم افتادم و تصمیم گرفتم هر جور شده نشانش دهم اما در برگشت از سعد آباد فریادهای شادی و خوشحالی خانواده در استقبال من به من فهماند که در دانشگاه پذیرفته شدم و پروژه کمال الملک باقی ماند تا بعد.

امروز کتاب پر از غبار را از لا به لای بقیه کتاب ها در آوردم و بازهم به آن حوض های زیبای پر از آب زلال خیره شدم و به کوه های شمیران که الان همانطورو به همان شکل هستند. با خودم گفتم چه آشنایند. چه پاگیر و بدبخت کننده هستند. آن تصویر صامت و ثابتشان چقدر اطمینان بخش است.  آدم باورش نمی شود که این ها چه عناصر مهمی هستند.

 یادم هست وقتی در افلاک نمای تبریز به آسمان خیره شدم گفتم نه این غلط است این ستاره ها جابه جاست. در همان تاریکی مسئول افلاک نما گفت شما عادت به آسمان تهران دارید. کوه های کمال الملک هم همانطور الان از فراز تهران به آدم نگاه می کنند.

کتاب را ورق زدم و نقشی نیمه دیدم که به علت کوری ناتمام مانده بود. برگشتم به ابتدای کتاب تا زندگینامه اش را بخوانم. متنی بود پر از قضاوت در باره خاندان پهلوی و قاجاریه . . . . اما خلاصه اش همانی بود که در طی قرن ها همیشه بر نام آوران ایران رفته است.تهمت دزدی و  ذله شدن از دست قاجاریه، سفر به اروپا، حیرت در برابر تمدن و هنر و فرهنگ اروپا و در آخر تبعید توسط پهلوی ها به نیشابور و یا شاید عزلت گزینی در ده خودش. اما کور شدندش را کتاب نوعی توطئه دانسته یا سنگ پرانی یک دوست و یا زمین خوردن و فرو رفتن میخ در چشم!. خیلی متاسف شدم. نقاش کور شود و از شدت یاس و دلسردی 12 سال دست به قلم نبرد و بمیرد و کسی حتی نداند چرا کور شد؟ رضا شاه زد و کورش کرد یا دوست احمقش یا میخ یا تراخم یا پیری؟ خلاصه کتاب به این عنوان فحشش را داده بود ولی کسی نمی داند دلیلش چه بوده است.

کتاب را که بستم سری تکان دادم بعد فکر کردم انتظار دیگری هم داشتی؟ نه.

 آدم های این سرزمین مثل خاکش مثل کوهش و مثل قلل و رودخانه هایش در سکوت در تنهایی کار خودشان را می کنند. بی دلیل نیست شعر تا این حد رشد داشته است. محفل شاعر خودش است و خودش و خودش. در دلتنگی می سراید و هر چه با روزگار بیشتر قهر می کند سوزناک تر می سراید. بگذریم از نشانه گیری سرنوشت که آهنگساز را کر و نقاش را کور می کند.

خیلی سوزناک شد؟  آخر خیلی دلم سوخت اما بعدش که فکر کردم دیدم این قاعده تا حدی تکراری است که حتی دیگر نمی سوزاند. بچه که بودم از صدای ساز ایرانی بیزار بودم. سوزی که د رنواها و سازها ایرانی بود برایم قابل تحمل نبود. حالا اما گاهی صدای تار تا آن اعماق روحم را جز می دهد به طوری که عمیقا به یاد می آورم کی؟ و کجا؟  هستم. حالا تا حدی بزرگ شده ام و می دانم صدای ساز ایرانی باید به شعر سوزاننده و شنونده و خاک خشک و آسمان خاکستری بیاید.

|+| نوشته شده توسط ف. گل سرخی در سه شنبه هفدهم شهریور 1388  |
 بالاخره
این هم دو باتن

و بالاخره من هم به کمک راهنمائی های آقای اسلامی یاد گرفتم.. . . . .

 

|+| نوشته شده توسط ف. گل سرخی در سه شنبه دهم شهریور 1388  |
 ببخشید از عکس ها
حقیقتش خیلی از مغزم کار کشیدم تا بتوانم شاهدی برای حرف هایم بگذارم و یکی دو تا عکس هم از آش وب بیرون بکشم و بگذارم در وبلاگ معظم که من هم سری در بین سرها داشته باشم اما نتوانستم و نمی دانم کجای کارم غلط بود. در هر حال ببخشید فعلا صدای من است تا سیمای من هم با تلاش شبانه روزی و بی وقفه عزیزان وصل شود.
|+| نوشته شده توسط ف. گل سرخی در شنبه سی و یکم مرداد 1388  |
 او نابغه است و من ؟ . . . .

 

سلام . صدای من را از ته قبر می شنوید. چند وقتی است چیزی ننوشتم از بس که همه نصیحتم کردند که سکوت کنم اما شما که به من سر می زنید چیزی در حرف های من پیدا می کنید که احیانا به کسی بر خورد کند؟ حالا هم سکوت را نشکستم فقط غرغر می کنم. برنامه امروزم کمی درد دل است بعلاوه ستایش از هاینریش بل و معرفی کتابی که در حال خواندنش هستم.  اما اول غرغر . بگذارید قبلش یک خاطره بگویم.

 

رب آن اتاق بودم و اگر نه رسولش. بی سوادی جهل و نادانی تا حدی بود که من همه چیز را بهتر از آن ها می دانستم( حد اقل آن موقع این طور فکر می کردم). عمق این قضیه را نمی شود روشن کرد مثل نگاه کردن به کف اقیانوس است اما هر چه بود در برابر جهلشان من سقراط بودم . در این حال و هوا بودم که یک روز دکتر داروساز داروخانه با خنده و کمی شرم صدایم کرد و گفت این که می نویسی قرقره شود یعنی چی؟ کمی جا خوردم گفتم اگر بنویسم دهانشویه کنید نمی فهمند . مرد بسیار نیک نفسی بود . با خنده گفت غرغره منظورتان است؟ قرقره می شود همان که دورش نخ می بندیم.  حالا بیش از ده سال گذشته است . دیدن کلمه غرغر من را یاد غرغره انداخت و بعدش یاد دکتر که نمی دانم الان در چه حال است اما یادم هست که آخرین روز طرحش درست یک شب قبل از مهاجرتش بود به کانادا. همراه  دختر کوچک و زنش که از بخت نمی دانم چطوری آن ها ام اس گرفته بود. یادم مانده که یک رنوی قرمز داشت و یک دستگاه ضبط صوت بزرگ با دو تا بلند گو گذاشته بود زیر پای صندلی طرف کمک راننده. نمیدانم چطوری به آن برق می رساند.

 غرغره یا غرغر

 

حالا غرغر. دیروز غروب داشتم می ترکیدم. از پزشکی پرسیدم که چرا من دم غروب دیوانه می شوم. هر جا هستم باید راه بیافتم و از آن جا بروم؟ اگر خانه هستم میزنم بیرون و اگر بیرونم خودم را می رسانم به خانه؟ چرا حس می کنم وزن آسمان بر روی دلم افتاده ؟ گفت: علامت افسردگی خفیف است فلان چیز را بخور.

چند وقت پیش شنیدم جوانی از آشنایان یک دفعه از هوش رفته بعد گفتند افسردگی شدید است و خلاصه. . . . . هرکس را می شناسم یک اسمی برای مرضش دارد. یکی آترو اسکلروز دارد. یکی دیابت یکی استئوسارکوم و . . . .  قدیم ها اگر کسی مثل من درد بی درمان دلتنگی دم غروب داشت چی بهش می گفتند. می گفتند برو خودت را جمع کن و اگر یک کسی از شدت هپاتیت بی زرد می شد و می مرد می گفتند زردی گرفت و تمام . مرگ ها حق آدم ها بود. مرگ می آمد و آدم ها را می برد و نه در نود سالگی سکته مغزی باعث تعجب شود. اسمش مرگ بود. حق بود و قطعا می آمد. الان هم مرگ بی برو برگرد می آید( همینش من را خیلی عذاب می دهد) طوری شده که من کم کم باورم نمی شود حقم باشد. به گفتگوی عادی یکدیگر توجه کنید: شنیدی فلانی مرد؟ چند سالش بود؟ 68.چرا؟ بدخیمی داشته است. وای جوون بوده ها.

یعنی نباید می مرده فقط تومور بی همه چیزش او را کشته. دقت کنید کشته.

 پیشرفت های پزشکی مرگ را متوقف نکرد اما آن را از حالت طبیعی خارج کرد. کسی دیگر به دلیل مرگ نمی میرد بلکه به دلیل مرض می میرد . اگر آدمها مرض نمی گرفتند جاوادنه بودند؟ حالا که اسم همه مرض ها را یاد گرفتیم می توانیم با آن ها بجنگیم . با مرگ می توانیم بجنگیم؟

چند وقت پیش مقاله ای خواندم در باره نقش هورمون ها در عشق و حالم به هم خورد از این که پی بردم آن تاپ و توپ قلبم برای دو میکرو گرم آدرنالین بوده که در اثر فلان هورمون زده بالا. ما داریم در اعماق آب فرو می رویم یا به سطح می رسیم؟

اما غرغر دوم این که من به طور عمده در حال فرورفتن در اقیانوس سرد و سیاهی هستم که من را از هر چه باور داشتم تطهیر می کند. انگار آن زنجیرهای باریک و فزناتی که هنوز هم من را به جائی میان معنویت و مادیت متصل می کرد بریده شد و من در آن اعماقی فرو می روم که فکر می کنم راه بازگشتی برایم نباشد. از ریشه هایم کنده شده ام . گاهی از یادآوری باروها گذشته ام کمی خنده ام می گیرد و از این حال به شدت می هراسم. این تهی شدن به نظر شما عادی است؟ کشف سن عقل است؟ گمراهی و ظلالت جهان مادی است که من را میبرد؟ یا نه رسیدن به آن حقیقت ژرفی است که جرات باورش را نداشته ام ؟ منظور سر بسته ام را می فهمید؟

                 

 

 

 

 هاینریش بل عزیز

 

کتاب میراث هاینریش بل تمام شد. از نویسندگان آلمانی کم خوانده ام. آلمانی ها خالق بی نظیر موسیقی هستند نه ادبیات . البته این فکر خام من است اما هاینریش بل را خیلی دوست دارم. نکته های بدیهی که بل می تواند بیان کند به قدری سهل و ممتنع هستند که از دست هر کسی بر نمی آید. میراث ترجمه خوبی هم دارد. داستان جبهه در هم پوسیده آلمان نازی به روایت یک سرباز که مثل من در ورطه تهی شناور شده است. روزهایی پیش از سقوط رایش است. تک جمله هایی بی نظیر دارد. به نظر من شگفت آورترین اتفاق جهان جنگ جهانی دوم است. یک چون جهانی بوده و  با چیزی حدود بیست و دو میلیون کشته و دو چون اروپا را نابود کرد در حالی که حتی آن وقت هم از ما متمدن تر بودند.  بگذریم تا جنگ جهانی دوم با سومینش اکسپایر نشده از کتاب بل لذت ببرید.

                                              

 

 باز هم دو باتن

 

 

 کتاب دیگری که شروع کردم تسلی بخشی با فلسفه یا تسلی بخشی فلسفه نام دارد از آلن دو باتن. برای خودش حکایتی است. هنوز تازه شروع کردم اما بیش تر پی بردم که دو باتن نابغه ازآب در آمده است. جالبترینش این که کتابش مثل کتاب بچه ها عکس دارد و آدم از آن ها کیف می کند. حتی تصویر یک قوطی باز شده شیر شکلات نسکوئیک با یک لیوان کنارش. در تشریح نوعی از نوشیدنی که او دوست دارد و در این میان بحث اصلی او تصویر شوکران نوشیدن سقراط است در موزه ای در امریکا. میل بی اندازه او برای به اشتراک گذاشتن تمامی دوست داشتنی هایش با بقیه من را یاد خودم می اندازد. با این تفاوت که او نابغه است و من ؟ .

                                

|+| نوشته شده توسط ف. گل سرخی در شنبه سی و یکم مرداد 1388  |
 
 
بالا